عوامل روانشناختی در شناسایی و تشخیص علل اختلالات رشدی در کودک, گزارشی از نشریه Nature
علیرغم اینکه ممکن است انتظار داشته باشید مادر افسرده نتواند سیگنال هایی که توسط کودک فرستاده می شود را درک کرده یا به آن واکنش نشان دهد اما مطالعه دیگری در این زمینه حاکی از عدم ارتباط میان اختلالات رشدی کودک و افسردگی مادر می باشد.

پزشکی و روانشناسی
گزارش

کودکان و نوزادان از همان سنین ابتدایی از توانایی تنظیم میزان مصرف مواد غذایی به منظور تطابق و هماهنگی با فرایندها و ملزومات رشد و تکامل فیزیکی برخوردارند (Famon و همکاران، 1975). تحقیقات صورت گرفته در این زمینه حاکی از آن است که میزان انرژی دریافتی در وعده های غذایی کودکان کم سن و سال با اختلالات رشدی در مقایسه با گروه های تحت کنترل به صورت قابل ملاحظه ای کمتر می باشد (Drewett و همکاران، 2004)، بنابراین در صورتی که رشد فیزیکی کودک در زمان مقرر و به نسبت مورد انتظار حاصل نشود و هیچگونه توجیه پزشکی در رابطه با اختلالات رشدی کودک وجود نداشته باشد باید نگاهی به عوامل روان- فیزیولوژی متعددی بیاندازیم که به چرایی عدم مصرف مواد غذایی کافی در کودکان با اختلالات رشدی اشاره می کند. از جمله عوامل  فوق می توان به تجربه درد و رنج قبلی و استفراغ ناشی از مصرف مواد غذایی، ضعف در تنظیم اشتهاء، تجارب غذایی نامناسب در دوره های حساس رشد فیزیکی، اختلالات دهانی-حرکتی، اولویت های مختص به مراحل رشدی کودک نظیر بروز واکنش های نوهراسی (ترس از اتفاقات تازه) و بیزاری، حساسیت های حسی در کودک و استراتژی های تغذیه ای مورداستفاده توسط والدین کودک اشاره کرد.

 

     فاکتورهای دوران کودکی. 1

     فاکتورهای مربوط به والدین. 3

 فاکتورهای دوران کودکی

نوزادانی که سابقه ابتلاء به برخی از بیماری ها را داشته یا به عارضه رفلاکس معده (بازگشت غیرعادی محتویات معده) دچار هستند نسبت به دیگر نوزادان در معرض درد ناشی از بیماری قرار می گیرند بنابراین بطور حتم در برابر مصرف مواد غذایی و غذا خوردن مقاومت بیشتری نشان می دهند به همین خاطر بیشتر در معرض اختلالات رشدی قرار می گیرند (Berwick و همکاران، 1982). تحت این شرایط می توان امتناع کودک از خوردن غذا و کاهش مداوم مصرف را به عوامل روانشناختی نسبت داد. همچنین نوزادانی که تغذیه نامناسبی داشته و میزان مصرف غذا در هر یک از وعده های غذایی آنها کم و ناچیز گزارش شده است و حتی در صورت گرسنگی از خواب بیدار نشده و پیشرفت قابل ملاحظه ای از خود نشان نمی دهند با مشکلات و عوارض روانشناختی روبرو هستند.(Davies، 1979). نوزادان با اختلالات غذایی فوق الذکر با عنوان“contended” شناخته می شوند. این گونه نوزادان از این نظر با کسانی مقایسه می شوند که قادر به جبران میزان انرژی از دست رفته حتی با مصرف مواد غذایی غنی و پرکالری قبل از یک وعده غذایی نیستند (Kasese-Hara و همکاران، 2002). کودکانی که به اختلالاتی چون ضعف در تنظیم اشتهاء و عدم تمایل به مصرف غذا مبتلا هستند در جذب کالری موردنیاز بدن دچار مشکل شده و قادر نیستند خود را با ملزومات رشد فیزیکی همگام کنند. از این رو دو فاکتور تجربه درد قبلی و عدم تنظیم اشتهاء به عنوان دو شاخصه آشکار و معلوم در جهت عدم مصرف غذا و تغذیه نامناسب قلمداد می شوند.

با این حال نمی توان نسبت به اثرات متقابل ولی نامشهودی که به بررسی وضعیت کودک و استراتژی های پدر و مادر در کمک به فرایند رشد کودک می پردازد بی تفاوت بود. نخستین عاملی که در این خصوص مورد بررسی قرار می گیرد به عنوان "مقاطع حساس سنی کودک در معرفی مواد غذایی جامد و تجارب غذایی جدید" شناخته می شود. به نظر می رسد در سنین چهار تا پنج سالگی پس از تولد نوزاد "دریچه فرصت ها" بر روی آنها گشوده می شود. در این دوره سطح آمادگی کودک در برابر تجربه بار اولی انواع طعم ها و مزهای جدید در مواد غذایی جامد در بیشترین حالت ممکن قرار دارد (Harris، 1993). با ادامه روند منظم مصرف غذاهای جدید کودک تنها در عرض چند هفته به طعم آنها عادت کرده و هیچ حساسیتی را نشان نمی دهد و در شرایط "پذیرش" قرار می گیرد (Maier و همکاران). هر چه میزان تجربه و مصرف خوراکی های جدید در طول فرایند قطع شیر مادر (از شیر گرفتن کودک) بیشتر باشد احتمال بیشتری وجود دارد که نوزاد از مصرف غذاها و فراورده های جدید استقبال کند و واکنش منفی از خود بروز ندهد. در صورتی که دوره قطع شیر مادر با مصرف مواد غذایی در شکل های متنوع همراه باشد به سادگی می توان کودک را از شیر گرفت چرا که کودک با طعم مواد جدید آشنا شده و آنها را به عنوان فراورده های جدید می پذیرد. برعکس به احتمال زیاد کودکانی که با اختلالات رشدی دست به گریبانند در دوران نوباوگی از تنوع غذایی گسترده برخوردار نبوده و آمادگی پذیرش طعم های جدید در آنها ایجاد نشده است (Wilensky و همکاران، 1996).

همچنین کودکان باید راه مقابله با انواع خاص مواد غذایی با بافت های متنوع را یاد بگیرند (Blossfeild و همکاران، 2007). تغییر مواد غذایی به مواد غذایی بیشتر جامد و بدون شکل مانند هلیم و انواع فرنی ها می تواند برای کودک مشکل ساز شده و موجب امتناع آنها از خوردن این گونه غذاها شود. توانایی رویارویی کودک در تجربه دهانی این گونه غذاهای جامد با بافت های متفاوت و خاصاً بدون شکل تابع دو فاکتور تجربه و حساسیت های حسی است.  برای افزایش هماهنگی های دهانی- حرکتی مناسب و لازم و به منظور آشنایی با عمل جویدن و افزایش مهارت های مربوط به آن غذاهای جامد که شکل خاصی ندارند تقریباً باید در هفت ماهگی به کودک معرفی شوند. به طور حتم نوزادانی که در سال دوم تولد و دو سالگی با خوردن غذاهای جامد بدون شکل آشنا می شوند بیشتر در معرض ناهنجاری های تغذیه قرار می گیرند و در 15 ماهگی از خوردن غذا امتناع می کنند (Northstone و همکاران، 2001). تجربه اولیه نوازد در مصرف انواع غذاهای جامد بدون شکل پیش از دو سالگی بر مصرف بی دغدغه مواد غذایی مشخص در دوره های بعدی اثر متقابل دارد (Coulthard و همکاران، 2009). این تاثیر با دخالت دو عامل صورت می گیرد:

      ۱- مرحله حساس کسب مهارت های دهانی

      ۲- حالت تدافعی دهان در سال دوم تولد به علت عدم معرفی غذاهای جامد در یک سالگی

از دیر باز اختلالات رشدی با مهارت های ضعیف دهانی- حرکتی پیوند خورده است (Gisel، 1991) و منابع موجود نشان می دهند که فقدان تجارب غذایی کافی در یک سالگی موجب ضعف دهانی-حرکتی در نوزاد می شود، کسب اینگونه مهارت ها پس از یک سالگی به سختی ممکن بوده و به هیچ وجه قابل مقایسه با یک سال اول پس از تولد نیست. همچنین با توجه به ویژگیهای بالینی کاملاً مشهود است که تجربه حرکت غذا در دهان و اطراف آن خود به تنهایی از حساسیت کودک در برابر مصرف مواد غذایی جلوگیری می کند. برعکس نوزادانی که تا قبل از دو سالگی سابقه مصرف مواد غذایی جامدِ بدون شکل را ندارند نسبت به گذاشتن آنها در دهان و مخصوصاً حرکت و انتقال آنها به قسمت های کناری دهان واکنش منفی نشان می دهند (Mason و همکاران، 2005). از سوی دیگر ارتباط تنگاتنگی میان اضطراب والدین در طیف وسیع غذاهای مورد مصرف نوزاد و امتناع کودک از مصرف تنها عده بخصوصی از مواد غذایی با بافت مشخص وجود دارد که به ایجاد تنش و استرس بسیار زیاد در هنگام صرف وعده های غذایی می انجامد که به نوبه خود به کاهش میزان مصرف غذا در هر وعده غذایی منجر می گردد (Blissett و همکاران، 2002).

دو سال پس از تولد و تقریباً در بیست ماهگی اولین نشانه های " نوهراسی" (Neophobic) نسبت به امتحان کردن غذاهای جدید در کودک ظاهر می شود. در این مرحله کودکانی که به تازگی شروع به راه رفتن کرده اند از خوردن غذاهایی که هیچ تجربه قبلی در مورد آنها ندارند امتناع می کنند، بعلاوه در این مرحله حتی ممکن است کودک نسبت به خوردن غذاهای قبلی با اندکی تغییر ظاهری نیز واکنش نشان داده و از خوردن آنها خودداری کند (Pliner و Loewen، 1997). واکنش نوهراسی همواره به عنوان عاملی در نجات جان کودک به شمار رفته است چرا که از کودکان نوپا در برابر خوردن مواد سمی غیرخوراکی محافظت می کند. به عبارت دیگر کودک به محض دیدن ماده جدید و قبل از چشیدن آن از خوردن آن منصرف می شود، این مسئله نشان دهنده مقدم بودن تماس چشمی بر چشیدن مواد خوراکی و غیرخوراکی است. با این حال واکنش نو هراسی موجب می شود تا فرایند معرفی غذاهای جدید به کودک در سال دوم پس از تولد با مشکل روبرو شود، این مسئله به ویژه در مورد غذاهایی که از نظر بصری با تجربیات قبلی کودک همخوانی ندارند بیشتر به چشم می خورد. بنابراین با توجه به مطالب فوق می توان گفت در مرحله نوهراسی کودکانی که دیرتر از همسالان خود با انواع مواد غذایی با رنگها و مزه های مختلف آشنا شده اند کمتر حاضر به قبول مصرف آنها و داشتن رژیم غذایی متنوع می شوند. مرحله نوهراسی از دوره نوپایی کودک آغاز و تا رسیدن به دوران طفولیت ادامه می یابد.

برخی از کودکان با حساسیت های حسی مادرزادی مخصوصاً در دوره نوهراسی تمایلی به تغییر میزان مصرف مواد غذایی نشان نمی دهند. احتمالاً نوزادانی که دارای حساسیت های چشایی و بساوایی بالا هستند از رژیم غذایی محدود به میوه و سبزیجات تبعیت می کنند، در این رژیم غذایی کودک جایی را برای مصرف مواد غذایی با بافت زمخت و خشن در نظر نمی گیرد (Coulthard و Blissett، 2009). مشابهاً یکی از مولفه های برآمده از واکنش نوهراسی ممانعت برخی از کودکان در برابر مصرف مواد غذایی مانند ماهی و گوشت است که از ویژگیهای حسیِ چشایی، بویایی و بافت برخوردارند.

اگر مواد غذایی جامد به موقع به کودک معرفی نشود و از طرفی کودک به طور ارثی مستعد ابتلاء به حساسیت های حسی باشد بنابراین در مقابل مصرف طیف وسیعی از غذاهای جدید مقاومت بیشتری از خود نشان می دهد که این موضوع به سهم خود به کاهش مصرف مواد غذایی و دریافت انرژی منتهی می شود. مسلماً نمی توانیم اثر متقابل معرفی دیرهنگام مواد غذایی و عدم تمایل طبیعی به مصرف برخی غذاها با بافت خاص در کودک را نادیده بگیریم. این امکان وجود دارد که بعضی از والدین در اثر مشاهده عدم تمایل کودک به مصرف برخی از غذاها در دوره شیرخوارگی فرایند معرفی غذاهای جامد را به زمانی دیگری موکول کنند. این استراتژی خود مشکل معرفی دیرهنگام مواد غذایی جامد را وخیم تر می نماید.

فاکتورهای مربوط به والدین

هنگامی که کودکان و نوزادان از خوردن غذا خودداری می کنند والدین یا پرستاران نگران و مضطرب به امید رفع مشکل و افزایش حجم غذای کودک استراتژیهای ناهنجاری را در پیش می گیرند. استراتژی های بکار برده شده توسط والدین نه تنها مشکل امتناع کودک از خوردن غذا را برطرف نمی کند بلکه حتی سبب عدم رشد فیزیکی کودک نیز می شود (Galloway و همکاران، 2006). یکی از استراتژی های رایج مجبور کردن کودک به خوردن غذاست حتی اگر در این شیوه به جای جبر و اجبار در خوردن غذا از شیوه چرب زبانی و نوازش استفاده شود باز هم بی فایده خواهد بود. امتناع کودک از خوردن غذا و مشکل کاهش وزن به نحوه رفتار والدین و بکارگیری استراتژیهای فوق مربوط می شود (Chatoor و همکاران، 1989، Blissett و Harris، 2002).

در گذشته تحقیقات زیادی در خصوص عوامل منجر به بروز ناهنجاری های رشد فیزیکی در کودک صورت می گرفت، تمام تحقیقات صورت گرفته رابطه و دلبستگی عاطفی میان کودک و مادر را به عنوان عامل اصلی معرفی می کرد. با این حال، بسیاری از این پژوهش های اولیه به لحاظ اسلوب شناختی با مشکل مواجه شدند، بر این اساس تاکنون هیچ شواهد قطعی مبنی بر اینکه ضعف در روابط میان مادر و کودک مانع از رشد فیزیکی کودک و بروز اختلالات رشدی در وی می گردد یافت نشده است. با این وجود یکی از مولفه های ارتباطی میان مادر و کودک که ممکن است به امتناع کودک از خوردن و مصرف کم غذا منجر شود عدم حساسیت والدین به علایمی است که کودک در نزدیکی هر یک از وعده های غذایی از خود نشان می دهد. این مساله حتی اگر فرض کنیم کودک بشدت در برابر غذا خوردن، عدم پذیرش بافت مواد غذایی و تنظیم اشتها از خود مقاومت نشان می دهد بیشتر نمایان می شود.

شواهد متناقضی در خصوص نقش افسردگی مادر در بروز اختلالات رشدی در کودک وجود دارد. علیرغم اینکه ممکن است انتظار داشته باشید مادر افسرده نتواند سیگنال هایی که توسط کودک فرستاده می شود را درک کرده یا به آن واکنش نشان دهد اما مطالعه دیگری در این زمینه حاکی از عدم ارتباط میان اختلالات رشدی کودک و افسردگی مادر می باشد (Drewett و همکاران، 2004) و مبین آن است که رابطه قابل توجهی میان امتناع کودک از خوردن غذا و فاکتورهای مادرانه و نه افسردگی وی وجود دارد. هنگامیکه مادر قبل از قطع شیر کودک و معرفی مواد غذایی جامد دچار افسردگی شده و مضطرب می گردد مشکلات تغذیه ای کودک مانند مقاومت در برابر مزه های جدید که ممکن است با معرفی مواد غذایی جامد حاصل شود دو چندان شده و به مشکلات جدی تری تغذیه ای در ماه های بعدی منجر می گردد (Coulthard و Harris، 2003). این تعامل تعاملی گردشی است چرا که با کاهش وزن کودک نگرانی والدین تشدید می شود در نتیجه فشار، جبر و یا نوازش والدین برای جلوگیری از اختلالات رشدی کودک و تشویق به خوردن در وی چند برابر می شود. عموماً در کلینک های درمانی دیده شده است که والدین مضطرب در هنگام وعده های غذایی از روش های ناهنجار و نامتعارف از جمله تهدید کودک، جلوگیری از مصرف غذاهایی که کودک به آنها تمایل بیشتری نشان می دهد با فرض غیربهداشتی بودن آنها یا ایجاد فواصل طولانی مدت میان وعده های غذایی به منظور تحریک اشتهای کودک استفاده می کنند.

به طور حتم استراتژی های اتخاذ شده توسط والدین در پاسخ به تمایلات کودک صورت می گیرد ولی نه تنها کمکی به رفع مشکل نمی کند بلکه حتی شدت آن را نیز چند برابر می سازد. مادرانی که تصور می کنند غذای کودک آنها بسیار سبک بوده و حجم کوچکی دارد فشار بیشتری را بر کودکان خود وارد می کنند تا بدین وسیله حجم غذای آنها را افزایش دهند و استراتژی خود را صرفنظر از میزان موفقیت آن بدون وقفه دنبال می کنند (Blissett و Farrow، 2007). انتظار می رود کنترل روابط در تغذیه کودک (استفاده از زور، غذا دادن و پرت کردن حواس کودک) بوسیله مادر در یک کودک 6 ماهه موجب عدم افزایش وزن آنها تا پایان یکسالگی می گردد (Farrow و Blissett، 2006).

در نتیجه باید گفت عوامل روانشناختی که افزایش وزن در دوران شیرخوارگی و کودکی را تحت تاثیر قرار داده و سبب بروز اختلالات رشدی در کودک می گردند شامل تعامل جزیی میان کودک و فاکتورهای تربیتی والدین می باشند. کودکانی که بدون هیچ دلیل قانع کننده پزشکی به عارضه اختلالات رشدی مبتلاء می شوند و همگام با خط سیر رشد فیزیکی موردانتظار پیش نمی روند از انرژی کمتری در هنگام صرف وعده های غذایی برخوردارند. در توضیح علل این رفتار می توان به تنظیم اشتهای ضعیف، حساسیت فوق العاده حسی، عدم معرفی به موقع مواد غذایی جامد در سن مناسب و اختلالات دهانی -حرکتی اشاره کرد. برخی از ویژگیهای به ارث برده شده از والدین نیز در ایجاد ترس و وحشت از تجارب جدید (نئوفوبیا) در این کودکان نسبت به همسالان خود بی تاثیر نبوده و می تواند به امتناع کودک از خوردن غذا و عدم تمایل به مصرف مواد غذایی جدید منجر شود. کاهش وزن و خودداری کودک از خوردن غذا رابطه تنگاتنگی با یکدیگر دارد. واکنش اولیه والدین در برخورد با معضل اختلالات رشدی در کودک مدیریت وعده های غذایی کودک بدون در نظر گرفتن احساسات کودک و استفاده از اهرم فشار است. یکی از عوامل بروز این رفتار اضطراب و افسردگی والدین بخصوص مادر یا عدم توجه مادر به سیگنال های فرستاده شده توسط کودک در نزدیکی وعده های غذایی و تعامل نادرست میان مادر و کودک در این زمان می باشد. معمولاً مادران استراتژی های موردنظر خود را در هنگام صرف وعده های غذایی کودک اعمال می کنند که در اغلب موارد به وخامت اوضاع و ناتوانی در کنترل رفتار کودک منجر می شود، در حقیقت رفتار نامناسب والدین موجب افزایش خودداری کودک در برابر غذا خوردن شده و در نتیجه اختلالات رشدی همچنان به قوت خود باقی می مانند.

-----

این مقاله در سال ۲۰۱۰ در نشریه بسیار معتبر نیچر (Nature) تحت عنوان "The Psychology behind growth faltering" منتشر شده؛ در مقاله‌کده ترجمه و در اینجا آورده شده است. برای دسترسی به منابع مقاله و اصل متن آن به اینجا مراجعه کنید. 

برگرفته ازNature.com

عنوان: The Psychology behind growth faltering

ناشر: Nature

تاریخ انتشار: 2011 ,Jan

تعداد صفحات: 4

قیمت: 9500 تومان

روانشناسی

دانلود اصل مقاله به زبان انگلیسی